از یه طرف تا الآن (و احتمالا بعد از این) این احساس رو داشتم که وبلاگ‌نویسیِ من، فقط یک کار ذوقی هست. یه کاری که خودم خیلی دوستش دارم. درست مثل بچه‌ها که دوست دارند تفنگبازی کنند. منظورم از به کار بردن "فقط" اینه که یقین ندارم که "نوشتن و ادامه‌ی وبلاگ" و اصلا "وجود این وبلاگ" درست هست.

از طرف دیگه، عمیقا اعتقاد دارم که موقع بحث، خیلی به نفعه آدمه که توی بحث شکست بخوره تا اینکه حرفش را به کرسی بشونه.

چون اگه آدم حرفش را به کرسی بشونه، در واقع فقط تونسته یک نفر را متقاعد کنه. یا شایدم بشه گفت تونسته برتری خودش را در مباحثه اثبات کنه. به عبارت دیگه، چیزی بهش اضافه نمیشه. بهره‌ی خاصی نبرده. (فقط یکم با خودش حال کرده:)

اما اگه اون آدم توی بحث شکست بخوره، در واقع می‌فهمه که چقدر در اشتباه بوده و به اشتباهش پی خواهد برد. در این حالت، اون شکست‌خورده، سود کرده!

پس به نظر من، خیلی بهتره که آدم شکست بخوره. به همین خاطر هم اعتقاد دارم که خیلی بهتره که یکی توی زندگیم پیدا بشه و بگه: "هی فلانی، می‌دونستی این وبلاگی که داری می نویسی، نه تنها ارزش افزوده نداره، بلکه داری ضرر هم می‌رسونی؟ می‌دونستی کلا داری اشتباه می‌کنی؟ جلوی ضرر را بگیر. ول کن این کار رو. از پای لپتاپت بلند شو و برو آلمان را ببین!"

یقینا همه‌ی ما تا حالا توی زندگیمون با افرادی برخورد داشتیم که در حال انجام کاری اشتباه بوده‌اند اما یقین دارند که مشغول انجام دادن درست‌ترین کارها هستند. پس من هم مصون نیستم. اینکه من وبلاگم را دوست دارم و به خیال خودم فکر می کنم که کار درستیه، اصلا دلیلی منظقی برای درست بودن و یا غلط بودن وبلاگ من نیست.

تا حالا فقط یه نفر کل کار من را زیر سوال برده. که اون شخص هم نتونست من را متقاعد کنه. بین شماها کسی نیست که اعتقاد داشته باشه این وبلاگ گمراه کننده است؟ کسی از شماها هست که اعتقاد داشته باشه که این اطلاعات نباید نشر پیدا کنه؟