دلنوشته: باز هم در مورد زبان
"استاد، میشه تکرار کنید؟"
اون هم مجبور میشه از اول بگه...
امشب دوباره بهم احساس احمق بودن دست داد. با این تفاوت که این دفعه نه جلوی دوستای آلمانیم، بلکه جلوی استادم چنین حسی پیدا کردم. علی رغم اینکه من سر کلاس این استاد کاملا اختیاری شرکت میکنم و علی رغم اینکه من امروز جزو یکی از پنج نفری بودم، که تمرینها را حل کرده بود! بقیهی کلاس، فقط داشتند توی چشم استاد نگاه میکردند! حتی صورت سوالها را هم نخونده بودند!
پینوشت:
1. استادم با من ابدا و اصلا مثل احمق ها برخورد نکرد. خودم از این حس نفهمی بدم میاد. به خودم بر می خوره. چون میدونم مقصر خودمم. خودم کم گذاشتم.
2. قبلا هم چنین حسی بهم دست داده بود. توی این لینک میتونید در موردش بیشتر بخونید.
3. توی راه برگشت، استادم داشت باهام درد و دل می کرد که امروز خیلی بدش اومده که دیده خیلیا حتی صورت سوال را هم نخونده. میگفت کاش حداقل اشکال داشتند! همون را هم ندارند!
4. دلم میخواد با جفت پا برم توی صورتی که میگه توی محیط زبانت خوب میشه! انکار نمیکنم که زبان من توی آلمان خوب شده، ولی هیچ معجزهای هم اتفاق نیفتاده!
نتیجه:
مادامی که توی ایران هستید، زبانتون را کامل کنید.